پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

پارميدا و چند تا عكس

سلام قشنگم سلام عزيزم چند تا از عكس هاي كه در 16 ماهگي ازت گرفتم با يك توضيح مختصر را مي زارم اميدوارم دوست داشته باشي پارميدا منتظر تا با بابايي به پارك بره پارميدا در پارك بازينو در كرج پارميدا از خواب بيدار شده و اولين كاري كه مي كنه پشت درب خونه مامان بزرگ دخيل مي بنده و مامان بزرگ و خاله را صدا مي كنه وقتي صداشو را مامان بزرگ نشنيد و درب را باز نكرد رفت سراغ جارو و تميز كردن حياط پارميدا ناراحت شده كه مامان بزرگ در را باز نمي كنه ن پارميدا در حال رفتن براي خريد پارميدا در حال ديدن مغازه ها بود كه يك آقا پسر بنام مسيحا پيدايش شد پارميدا آمده شده بره سينما ظاهرا از نا هماهنگي رنگ كفش با لبا...
25 مهر 1390

پارميدا و بابايي

كوچولوي مامان، شيرينم، تو هم مثل تمام دخترا عشق بابايي هستي وقتي بابايي را مي بيني ديگه كاري به كسي نداري دلت مي خواد تمام وقت با بابايي باشي بازي كني از سر و كولش بالا بري موبايلش را داغون كني و وادارش كني بيست بار يك آهنگ را از روي موبايل برات بياره و چپ و راست دستور بدي اين كار و بكن اينجا بيا و خلاصه از لحظه لحظه با بابايي بودن را استفاده مي كني.   من اصلا حسودي نمي كنم بلكه خيلي هم لذت مي برم وقتي مي بينم هر دو شاد و خوشحال هستيد كيف مي كنم. و براي سلامتي هر دويتان دعا مي كنم. پارميدا و بابايي(البته فقط دستاي بابايي )در پارك بازي     پارميدا و بابايي در پارك ...
23 مهر 1390

پارميدا و دكتر افضليان

ماماني، جيگرم، ديروز وقتي به دكتر رفتيم در اتاق انتظار براي خودت قدم مي زدي و هر چيزي كه به نظرت جالب مي آمد را  ور انداز مي كردي. تيپ زده بودي يك تيپ اسپورت و قشنگ جلوي تمام مامان و باباها و بچه هاشون كه در اتاق بودند مانور مي دادي و لبخند مي زدي و از كنار هر كسي  كه رد مي شدي از لپت يك نيشگون مي گرفتند. تا اين قسمت خوب بود ولي همينكه به اتاق دكتر رفتيم تا يادت آمد كه كجا هستي و الان وقت معاينه است شروع كردي به گريه و زاري اونم چه گريه و زارييييييييييييييي خلاصه بنده خدا آقاي دكتر با سختي قد و وزن ات را گرفت و يك شكلات هم جايزه داد اما تو به هيچ صراطي مستقيم نبودي و فقط مي خواستي كه از اتاق بيرون بريم. دلم خيلي برات سوخت بميرم ا...
6 مهر 1390

خاطره روز

سلام زندگیم، سلام خانومم، دوباره آمدم تو وبلاگت، به امید روزی که تو وبلاگ را ببینی و بخوانی و لذت ببری می نویسم و بدانی و باور کنی که مامانی چقدر دوستت دارد. اينقدر خاطرات روزانه قشنگ داري كه فرصتي نمي شود از قبل شروع نوشتن در وبلاگ برات بنويسم يعني از بدو تولدت تا يكسالگي . سعي مي كنم في مابين خاطرات روز مطالبي هم از گذشته بنويسم . ديروز يعني 19 شهريور با هم رفتيم حمام مثل هميشه عاشق حمام آب بازي هستي ديگه ياد گرفتي خودت را هم مي شوري البته مثلاً گاهي هم دست مامان را مي گيري تا بشوري يك جورايي اداي منو در مي ياري. كار ديروزت در حمام خيلي خيلي جالب بود قبل از اين هر وقت مي خواستم سرت را شامپو بزنم هي سرت را تكون مي دادي و گاهي احس...
23 شهريور 1390

خاطره روز پارميدا به روايت تصوير

پارميداي من قشنگم ، خانومم اينجا مي خوام با اجازه ات يكي از شاهكارهايت را بزارم اميدوارم روزي كه اينها را مي بيني حسابي بخندي و لذت ببري در ضمن اگر عكس هات كمي بد افتاده بخاطر اينكه تقريبا يواشكي انداختم . دوست دارم عزيزمممممممممم پارميدا در حال فكر كردن حسابي حوصله اش سر رفته   پارميدا فكري به سرش زده از لبخندش مشخصه   در حال يافتن تجهيزات براي اجراي نقشه اش است   اوه شروع كرد روي ملحفه رو مبل. چقدر سفيد است جون مي ده براي نقاشي   چشم چشم دو ابرو (پارميدا مي خوند چش چش ... ) و براي خودش صفا مي كرد   حالا تمام شد خودكار را بزارم و فرار كنم       واي صورت و بلوزم هم...
16 شهريور 1390

خاطره روز

چقدر دلم می خواد تمام کارهایت را بنویسم عکس هایت را اینجا آپلود کنم و فیلم های کوتاهی که از شیرین کاری هایت گرفتم را در وبلاگت بگذارم اما که حیف نمی شود تمام لحظه های با تو بودن قشنگ است تمام دقایق شیرین و دوست داشتنی.   جدیدا یاد گرفتی این کلمات را بگویی "تاب بازی" " آب بازی " و " پشه " بمیرم از بس پشه نیش ات زده این کلمه را زود یاد گرفتی البته "پِ شه" می گی و " نمکی" وقتی آقای نمک فروش داد می زنه " نَ مَ کی ه ه ه" تو هم بلند می گی " ن م کی" و " ماچین " منظورت " ماشین "  است تو واقعا ماشین بازی و ماشين سواري را دوست داری اولین چیزی که در بین اسباب بازی ها به سراغش می ری ماشین هایت است و " پام پایی" یعنی همان " دمپایی" یک...
13 شهريور 1390

خاطره روز

سلام عزیزم، سلام قشنگم، هزار ماشااله هر روز شیرینو شیرین تر می شی. دوتایی رفته بودیم بیرون برای خرید.  دوست نداری دستت را بگیرم یکی یکی مغازه ها را می رفتی داخل و سرک می کشیدی  و مات مبهوت ویترین مغازه ها را نگاه می کردی اینطوری و مغازه دارها هم ذوق می کردن. و به هر بچه ای که می رسیدی دنبالش می کردی و "نی نی، نی نی " می گفتی . هر کسی از کنارت رد می شد لپت را می کند. به هر دومون خوش گذشت خريد كرديم يك سي دي خاله ستاره ، يك جفت جوراب خوشگل، چندتا كش سر، سيب زميني سرخ شده كه تو عاشقش هستي خوردیم، و... پارمیدای عزیزم تو فرشته مامانی خیلی خیلی حرف گوش کن هستی مثلا کافی است در مورد کاری یک تذکر کوچک بهت بدیم دیگه انجام ن...
13 شهريور 1390