پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

خاطره روز

پارميدا خانم سلام، حدود دو هفته است كه چيزي برات ننوشتم سعی می کنم  خاطرات اين دو هفته را برات بنويسم. تو شيرين بودي و هر روز شيرين تر هم مي شوي كارهايي كه مي كني واقعا دوست داشتني است كلماتي را كه تكرار مي كني و يا با اشاره چيزهايي را مي فهماني باعث خنده و شاديمان مي شود. هر وقت زمين مي خوري ما را وادار مي كني كه زمين را حسابي كتك بزنيم . در يخچال كه باز مي شود با سرعت با كله مي ري طرف يخچال و چنان دخيل مي بندي كه بيا و ببين. وقتي ظرف مي شورم تو هم بايد بيايي بالاي ظرفشويي، تقريبا چيزهايي را كه بهت مي گيم را انجام مي دي مثلا كنترل را بياور عروسكت را بخوابان. بالش را بيار. ورزش كن. و خيلي چيزهاي ديگه. چند روزي است كه هر كسي از كنارت دور...
6 شهريور 1390

خاطره روز

سلام قشنگم، ديروز يعني چهارم مرداد ماه 90 ساعت 4 بعدازظهر بود كه تاب بازي مي كردي كه نمي دونم چي شد كه افتادي زمين از اين تابهايي كه به بارفيكس وصل مي شه خدا خيلي رحم كرد ارتفاع زيادي تا زمين ندارد كمربندت را هم بسته بودم  يك لحظه كه از كنارت بلند شدم افتادي. خيلي گريه نكردي چيزي هم نشده بود فقط ترسيده بودي بميرم الهي. واي خداي من دادا هم طبق معمول عصباني شد و طناب تاب بريد و گفت ديگه از اين تاب هاي مسخره نخر. ديروز متاسفانه يك اتفاق ناخوشايند ديگه هم افتاد مامان بزرگ با خاله پيش دكتر چشم پزشك رفته بودن تا براي مامان بزرگ وقت عمل چشمش را تعيين كنند كه موقع برگشتن از مطب وقتي مامان خواسته از جوي آب رد بشه چشمش چون قطره ريخته بود...
5 مرداد 1390

خاطره روز

 پارمیدای من، ببخشید چند روز نتوانستم برایت بنویسم راستی تا یادم نرفته بنویسم که دیروز اتفاق جالبی افتاد قبلا که خونه را جارو برقی می کشیدم نگاه می کردی و دوست داشتی به جارو دست بزنی و بازی کنی ولی نمی دانم چرا دیروز تا جارو را دیدی جیغ زدی حتی روشنش هم نکرده بودم. بلاخره مجبور شدم ببرمت حیاط و تا با خاله مهناز باشی و من بتوانم جارو بکشم. طبق معمول هم در حياط آب بازي و خنده و ذوق   خوش باشي عزيزم دادا از بس پای کامپیوتر می شینه چشماش درد می کنه دیروز اصلا حال نداشت. دادا خیلی خیلی بچه خوبیه ترا هم خیلی دوست داره کلی برات نقشه داره می خواد همه چیز یاد بگیری ورزش، کامپیوتر، زبان و خیلی چیزهای دیگه. دوست داره تمام ستاره های...
3 مرداد 1390

پارميدا عشق ماماني

پارميدا خانم خانوما، جيگر مامان، يكي درميان بين قصه " پارميدا و مامان " كارهاي روزانه ات را مي نويسم. عزيزم قشنگ ترين اتفاق زندگيم ديروز خاله سهيلا با نيما و سينا پسر خاله هات به خونه مون آمدن، حسابي خوشحال شدي اولش بغل خاله نرفتي ولي به دقيقه نرسيد با قربون صدقه خاله جون پريدي بغلش و خودت را حسابي براش لوس كردي ، خاله ازت مي پرسيد پارميدا  " بَ بَ ايي " چي مي گه و تو خيلي زود گفتي بِ بِ و همه زدند زير خنده بجايي اينكه بگي بَ بَ هي مي گفتي بِ بِ خلاصه نيما چپ و راست لپت را مي كند و مي خواست بغلت كنه كه مامان بزرگ اجازه نمي داد بماند كه چند ساعت بعد همش بغل نيما بودي و بيچاره تا مي خواست زمين بزاره گريه مي كردي نيما امسال مدرسه مي ره ...
2 مرداد 1390

فاميل پارميدا

پارميدا بابايي                                                   دادايي                                       ماماني بابا بزرگ                                               &nb...
29 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا(سفر شمال و مشهد)

پارميداي من، اولين سفرت به شمال (نوشهر- چالوس) 7 مهرماه 89 به اتفاق مامان بزرگ و خاله مهناز بود، خيلي خوش گذشت. تو فوق العاده بودي. دو تا عكس از اولين سفرت مي گذارم.  يادش بخير. دومين سفرت 11 خرداد 90 بود كه سه نفري رفتيم ماماني و بابايي و پارميدا دادايي هم نيامد. اين سفر هم خيلي خيلي خوش گذشت و تو هم حسابي كيف كردي. از اين سفر هم عكسي مي گذارم البته يكي از عكس هاي خاطره انگيز كه بدين شكل گرفته شد در صف نماز من و شما نشسته بوديم و منتظر بوديم نماز شروع شود درست روبروي حرم امام رضا بوديم كمي هم باران مي آمد به يك دختر خانم 7 يا 8 ساله كه كنارم نشسته بود گفتم وقتي ترا بلند مي كنم روي دستم ازت يك عكس بگيرد. طفلك موبايل را هم به س...
29 تير 1390

خاطره روز

ديروز جمعه 24 تيرماه بود هوا خيلي گرم شده و توي گلم هوس آب بازي داشتي، چپ و راست از صورت بابايي بوس مي كردي و مي گفتي " آب بازي " اين اولين كلمات است كه پشت سرهم ادا كردي. از قصد هي بهت مي گفتيم چي مي خواي پارميدا كه ترا وادار كنيم اين كلمه را دوباره بگي و تو هم با شيريني تمام " آب بازي" " آب بازي"  بنابراين خيلي سريع همه چيز را فراهم كردم تا آب بازي كني ازت فيلم گرفتم آخه خيلي ذوق داشتي از خوشحالي جيغ مي زدي و  مي خنديدي. بابايي، مامان بزرگ، خاله مهناز، دايي سعيد، دادايي،  همه دورت بودند با خنده هات مي خنديدند. مامان بزرگ كمي نگران بود كه خداي نكرده سرما نخوري.  يك عكس از ديروز را در اين صفحه مي گذارم. دوست دارم عزيزم....
25 تير 1390