پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

پارميدا و چند تا عكس 2

ماه من، غصه اگر هست، بگو تا باشد! معنی خوشبختی، بودن اندوه است....! این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین... ولی از یاد مبر، پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست، خداهست چرا غصه؟ چرا! فرشته نازنینم چند تا از عکس های هفده ماهگی ات را می زارم و توضیح مختصری هم می نویسم. امیدوارم خوشت بیاد.   جلوي درب خانه خاله سهيلا از استخر برگشتيم منتظري در را باز كنند. با اينكه فصل پاييز است ولي هوا خيلي سرد بود مجبور بودم كلاه سرت بزارم.     خريد هاي...
8 آبان 1390

پارميدا و واكسن 18 ماهگي

  كوچولوي قشنگم، ع شق ماماني، بميرم كه هنوز خوب خوب نشدي، خيلي نگران هستيم، از اينكه بي حال ببينمت اشك تو چشمام جمع مي شه و غصه مي خورم، اصلا طاقت مريضي تو و دادايي را ندارم. از خدا مي خوام هميشه سلامت باشيد و كوچكترين احساس درد و ناراحتي نداشته باشيد و هر چه ناراحتي هست براي من باشد.     جديدا كلمات جديدي را مي گي و كلمات قبلي را هم كاملتر ما كيف مي كنيم، بميرم هي وادارت مي كنيم كه تكرار كني و خودت هم خوشت مي ياد گاهي هم عصباني مي شي و داد مي زني " اِ اِ " يعني ولم كنيد ديگه. كلمات جديد مثل " حنا " ،" بسه"، "باشه" ،"ماست" ،"ماشين" ،"تتاب يعني كتاب"، "پيشي" ، " هاپو" ، "بُبُيي"،  " غار غار "  و ...
8 آبان 1390

پارميدا و استخر

نازنينم سلام، خدا را شكر بهتر شدي و كسالتت بر طرف شد، خيلي نگران بودم، اين نگراني تمام نشده نگران واكسن هيجده ماهگي هستم.   بخاطر اينكه هر دو كمي سرحال بشيم تصميم گرفتيم پنج شنبه يعني پنجم آبان براي اولين بار استخر ببرمت من و توي گلم و خاله سهيلا و خاله مهناز خيلي خيلي خوش گذشت البته عزيزم شما اجازه نداشتي تو آب بيايي با اينكه مايو شنايت را برده بودم تا در حوضچه كودكان آب بازي كني اما اين استخر كه ما براي اولين بار مي رفتيم حوضچه بچه ها نداشت بنابراين من و خاله به نوبت بيرون استخر مراقبت بوديم همانجا هم به توي نازم خيلي خوش گذشت از كلاس ايروبيك حسابي استفاده كردي و خانم ها را نگاه مي كردي و گاهي ادايشان را در مي آوردي و ط...
8 آبان 1390

پارميدا و دلتنگي مامان

لحظه هایی هست که دلم واقعا برات تنگ می شود من اسم این لحظه ها را گذاشتم همیشه سلام عزیزم، اول عذر خواهي مي كنم كه دير به دير برات مي نويسم هر توضيحي بدم به نظر خودم كه قابل قبول نيست. پس فقط معذرت معذرت. عزيزترينم وقتي نمي نويسم نه اينكه چيزي براي نوشتن ندارم تمام مدت در فكرم با تو حرف مي زنم و به يادتم و صميمانه دلم مي خواهد كه از تمام لحظاتت عكس بگيرم فيلم بگيرم و همه را بنويسم دوست دارم وقتي بزرگتر شدي از تمام دوران كودكي ات اين دوران قشنگ و شيرين تصور داشته باشی و لبخند بزني و آن لبخند برايم دنيايي ارزش دارد. وقتي سركار هستم و مجبورم ساعاتي را دور از توي گلم باشم خيلي خيلي غمگينم و سخت احساس دلتنگي مي ...
7 آبان 1390

خاطره روز( تولد نيما)

عزیزم، گل دخملم، قشنگ مامان، دوشنبه ٢١ شهریور تولد نیما جون بود دو تایی رفتیم خونه خاله سهیلا، خیلی خوش گذشت با اینکه کمی سرماخورده بودی ولی هم با بچه ها بازی کردی هم رقصیدی طبق معمول که عاشق ماشین بازی هستی رفتی سراغ ماشین های نیما و سینا و جیغ سینا را در می آوردی. عکس های تولد را می زارم.       قربونت برم وقتی می رقصی و به قول معروف می ری تو حس، دیدن داری، نه صدایی می شنوی نه به کسی محل می دی. منم طبق معمول پشت سر هم ازت عكس مي گرفتم.           ما براي نيما تي شرت بن تن و يك سري لوازم تحرير  بن تن و يك بازي فكري كه اميدوارم نيما دوست داشته باشه. چون عاشق بن تن ...
7 آبان 1390

پارميدا و روز كودك

      كوچولوي مامان روزت مبارك، روز تو كه جلوي از زيبايي و عظمت خداوندي، روز تو نازنينم كه مظهر پاكي و لطافتي، روز تو كه شادي بخش خانواده اي، روز تو كه قشنگترين لبخندي، معصوم ترين نگاهي، پرشورترين صدايي، دريايي از محبت و صداقت، و اينكه دنياي بابايي  ماماني و دادا هستي. دوستت داريم و به مناسبت اين روز بوسه باران ات مي كنيم .   پارمیدا در هفده ماهگی ...
27 مهر 1390

پارميدا و سرما خوردگي

سلام و صبح بخير نگارم، سلام فرشته مهربون، سلام هديه زيباي خدا، ديشب اصلا خوب نخوابيدي تب بالايي داشتي من و بابا و دادايي خيلي نگران بوديم وقتي از تب بالا ناله مي كردي دلمان آتيش مي گرفت هر كاري از دستم بر مي آمد انجام دادم نزديكاي صبح كمي بهتر بودي. با اينكه سر شب اصلا حال و حوصله نداشتي و آبريزش بيني كلافه ات كرده بود ولي همينكه  بابايي از راه رسيد از سر و كولش بالا رفتي و  سراغ موبايلش را طبق معمول گرفتي و مي خواستي كه ما دست بزنيم و تو برقصي پشت سر هم مي گفتي دست دست... ديروز كه از راه رسيدم مامان بزرگ با ذوق و شوق تعريف كرد كه وقتي مي خواسته از زمين بلند شود تو به كمكش رفتي و دستش را گرفتي كه راحتتر از زمين بلن...
25 مهر 1390