پارميدا و دكتر افضليان
ماماني، جيگرم، ديروز وقتي به دكتر رفتيم در اتاق انتظار براي خودت قدم مي زدي و هر چيزي كه به نظرت جالب مي آمد را ور انداز مي كردي. تيپ زده بودي يك تيپ اسپورت و قشنگ جلوي تمام مامان و باباها و بچه هاشون كه در اتاق بودند مانور مي دادي و لبخند مي زدي و از كنار هر كسي كه رد مي شدي از لپت يك نيشگون مي گرفتند. تا اين قسمت خوب بود ولي همينكه به اتاق دكتر رفتيم تا يادت آمد كه كجا هستي و الان وقت معاينه است شروع كردي به گريه و زاري اونم چه گريه و زارييييييييييييييي
خلاصه بنده خدا آقاي دكتر با سختي قد و وزن ات را گرفت و يك شكلات هم جايزه داد اما تو به هيچ صراطي مستقيم نبودي و فقط مي خواستي كه از اتاق بيرون بريم. دلم خيلي برات سوخت بميرم الهي. خلاصه از مطب بيرون زديم و تو تا چند دقيقه انگار با من قهر بودي اصلا نگام نمي كردي و بعدش هم كه بابايي را ديدي گل از گل ات شكفت و ماماني بي ماماني.
پارميدا خانوم در مطب




پارميدا و دكتر افضليان
