پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

ادامه قصه مامان و پارميدا (دادا)

دادايي مي گفت پارميدا دو ساله بشه  پاور كامپيوتر  را مي زنه و حسابي حال منو جا مياره، طفلكي فكر نمي كرد تو در  13 و 14 ماهگي اينكار و بكني، عاشق كامپيوتر دادا هستي كافيه در اتاقش يك لحظه باز بشه قبلا چهار دست و پا و حالا هم كه راه افتادي بدو بدو مي ري سراغ كامپيوتر و فرياد دادا بلند مي شه پارميدا چيكار مي كني و تو اصلا محل نمي دي و با كيس ور مي ري دادا هم كه عاشقته دلش نمي ياد كه دعوات كنه، بغلت مي كنه و بعد از اينكه با هم كمي كامپيوتر بازي كردين مي ياره پيش من و زود در اتاقش را مي بنده و تو اينطوري مي شي. ...
18 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا

6 صبح چهارده ارديبهشت، تونستم با سختي چشمام را باز نگه دارم بابايي عكسي كه با موبايلش گرفته بود  بهم نشون داد و گفت اينم دختري نازي كه انتظارش را داشتي سالم و قشنگ ، چشمام پر اشك شد و گفتم ترا خدا بگو فقط بگو سالم است..، بابايي مي خنديد مي گفت خدا را هزار بار شكر. مي دوني ماماني دوران بارداري سختي را پشت سر گذاشته بود بنابراين نگراني زيادي داشت. خيلي دلم مي خواست ببينمت واي خدا مي دونه وقتي ساعت 8 ترا براي شيردادن آوردن و وقتي در آغوش گرفتمت انگار در يك محيطي قرار گرفتيم كه هيچكس غير من و تو نبود دور تا دورمان گل هاي قشنگ بود سرسبزي و يك نسيم خنك به صورتمان مي خورد سكوت بود و سكوت و تو چه آرام در آغوشم به خواب رفته بودي. نمي دانم آن لحظ...
15 تير 1390

شروعي براي تو پارميداي زندگيم

  پارميدا دختر قشنگم از امروز خاطرات روزانه ات را در اينجا مي نويسم. اين عكس ات را به اين دليل گذاشتم كه بگم تو در اين سن بودي (چهارده ماهه) كه من اين وبلاگ را برايت آغاز كردم. تاريخ اين عكس دهم تيرماه سال نود است. سعي مي كنم در بين مطالبي كه روزانه برايت مي نويسم از زمان تولدت تا به اين روز را هم به ياد بيارم و بنويسم و تا جايي كه امكان داره عكساي قشنگت را كه هر كدام ياد آور خاطره قشنگي از تو است را بزارم. اميدوارم روزي كه اين وبلاگ را مي بيني لذت ببري و حوصله ات را سر نبرد.خيلي دوست دارم. ...
12 تير 1390