پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

پارميدا و شب يلدا

پارمیدای من یلدات مبارک   اينجا راديو دل است، صداي مرا از عمق قلبم مي شنويد اين يك پيام نيست، يك احساس پاك است كه مي گويد بهترين ها را با پاك ترين نيت براي دل مهربانت از خدا مي خواهم  يلدايت مبارك عزيزم   مطمئن هستم امشب خيلي بهت خوش مي گذره همه فاميل خونه مامان بزرگ جمع مي شوند، دور برت حسابي شلوغه، هندوانه مي خوريم (تو هم كه عاشق هندوانه هستي، نوش جانت) آخرين شب پاييز را مي گذرانيم و براي فرا رسيدن زمستان زيبا شادي مي كنيم. امشب بايد هنر نمايي كني شعر يك توپ دارم قل قليه را ياد گرفتي البته با هم مي خونيم ، مامان، ي ك توپ دارم پارميدا ، قل قلي مامان، سرخ و سفيد و ...
4 دی 1390

بدون عنوان

فرشته مهربونم سلام، قشنگ مامان چند روزي است كه سرما خوردي، پنج شنبه هفده آذر با بابايي رفتيم پيش دكترت، طبق معمول همينكه  وارد اتاق انتظار مطب شديم جيغ و داد را شروع كردي آنقدر گريه كردي كه من و بابايي مجبور شديم نوبتي بيرون مطب شما را سرگرم كنيم. و بعد ديدن آقاي دكتر همان و فرياد و فغان همان، دكتر بنده خدا هر تلاشي كرد كه كمي آرام بشوي فايده نداشت، بلاخره با همان وضعيت معاينه كرد و دارو نوشت. خدا را شكر خيلي بهتر شده اي، چند روز گذشته بيرون از خانه بوديم و در مراسم عاشورا و تاسوا حسيني شركت كرده بوديم و گاهي هم براي گرفتن نذري تو صف بوديم به همين دليل هر دو سرما خورديم. بابايي مي گفت كه هوا سرده ولي من و تو گوشمان بده كار نبود. پ...
19 آذر 1390

پارميدا در هيجده ماهگي

این عکس بعد از زدن واکسن هیچده ماهگی است وقتی به خواب رفته بودی و لپات به خاطر تب زیاد قرمز شده بود در این عکس خدا را شکر بهتر شده بودی اما هنوز بی قرار بودی پارامیدا خانوم سلام، سلام مامانی، واکسن هیجده ماهگی به خیر گذشت البته خیلی اذیت شدی تب زیاد و پادرد شدید، ولی چاره ای نبود. می بایست تحمل می کردیم هم شما و هم من. دخترم این روزا یعنی سن یکسال و نیمی ات اوج شیرین کاری و شیطنتت است، گاهی کارهایی انجام می دی که ناخداگاه اطرافیان می گویند که ببین چه سیاستی داره! می دونی یعنی چی؟ یعنی اینکه مثلاً چند روز پيش دو تا از خاله ها داشتن ازت تعریف می کردن و با هم می خندیدن و تو که سرگرم بازی بودی (ما فكر مي كرديم)یواشکی لبخندی زدی ...
5 آذر 1390

پارميدا و تولد دايي مجيد

گل ماماني، روزهاي زندگي با تمام خوبي ها و قشنگي هاش و بدي ها و زشتي هاش مي گذرد، در اين ميان من از گذران لحظه هاي زندگي ات و شاهد رشد و بزرگ شدنت كه همه خدا را شكر به قشنگي و زيبايي و شيريني مي گذرد لذت مي برم و همه آنرا دوست دارم. چه لحظه هايي كه گذشت و چه آن كه هنوز نيامده همه قشنگ و شيرين و به ياد ماندني، كاش مي تونستم همه را بنويسم مطمئنا اگر اينطوري مي شد  در آينده با خواندن مطالب وبلاگت  به راحتي غرق در دوران كودكي مي شدي و لحظه هاي قشنگ كودكي را به ياد و لذت مي بردي. با اينحال شرمنده عزيزم با اين فرصت هاي كم ماماني براي نوشتن و اين قلم ضعيف چگونه مي توانم ؟ البته اين به اين معنا نيست كه سعي ام را نمي كنم. نا سلامتي يك ...
21 آبان 1390

پارميدا و بارش برف

مامانی سلام، عشق کوچولوی مامان سلام، امروز که برات می نویسم هیجده آبان است، هوا خیلی سرد شده، برف زیبایی روی سطح شهر نشسته دیروز توی بالکن خونه خاله بودیم و بارش برف را نگاه می کردیم.  حتما تعجب کردی که در فصل پاییز برف باریده، آره خب ما هم تعجب کردیم ولی این را به حساب لطف و بزرگی خدای مهربون می گذاریم و هزار بار شکر می کنیم. عزیزم کشور ما چهار فصل دارد و هر کدام عظمتی است و نشانه واضحی از بزرگی خدا. هر کدام از فصل ها قشنگی و حکمتی دارد و خدا را شکر کشور ما از هر چهار فصل بهره می برد. همیشه نگاه و خیره ماندن به بارش برف با آن ناز و کرشمه های  دونه های برف كه در بين آسمان و زمين به رقص در مي آيند، را دوست داشتم و وقتی تو در کنارم...
18 آبان 1390

پارميدا و مهربوني هاش

نا زنينم، مهربونم، ستاره ي روشن مامان، مهربوني كردنت زبون زد همه شده، فاميل و دوستان همه اعتقاد دارن كه دختر خيلي مهربوني هستي، ديروز ماماني كمي كسالت داشت پا به پاي من احساس ناراحتي مي كردي و چپ و راست مرا مي بوسيدي، وقتي خوراكي دستت هست حتما به كسايي كه دور برت هستن تعارف مي كني. گاهي اوقات براي داداشي توي اتاقش مي بري، كافي يكي بگه" آي دستم " يا " آي پام" سريع مي روي با دستاي كوچولوت ماساژ مي دي. و صورتش را ناز مي كني كه يعني ديگه خوب مي شه. كلمه " باشه " گفتنت كه همه را ديوونه كرده هم به موقع و هم خوشگل. پارميدا جان چهارشنبه نوبت واكسن هيجده ماهگي ات است. خيلي غصه دارم. اميدوارم زود زود احساس دردي كه پيدا مي كني را فراموش كني و اصل...
15 آبان 1390