پارميدا و تولد دايي مجيد
گل ماماني، روزهاي زندگي با تمام خوبي ها و قشنگي هاش و بدي ها و زشتي هاش مي گذرد، در اين ميان من از گذران لحظه هاي زندگي ات و شاهد رشد و بزرگ شدنت كه همه خدا را شكر به قشنگي و زيبايي و شيريني مي گذرد لذت مي برم و همه آنرا دوست دارم. چه لحظه هايي كه گذشت و چه آن كه هنوز نيامده همه قشنگ و شيرين و به ياد ماندني، كاش مي تونستم همه را بنويسم مطمئنا اگر اينطوري مي شد در آينده با خواندن مطالب وبلاگت به راحتي غرق در دوران كودكي مي شدي و لحظه هاي قشنگ كودكي را به ياد و لذت مي بردي.
با اينحال شرمنده عزيزم با اين فرصت هاي كم ماماني براي نوشتن و اين قلم ضعيف چگونه مي توانم ؟ البته اين به اين معنا نيست كه سعي ام را نمي كنم. نا سلامتي يك زماني مامان داستان هاي كوتاه مي نوشت و گاهي هم شعر مي گفت. ولي عزيزم واقعا الان گرفتاري هاي زندگي زياد شده و همه آدما يك جوري درگير مسائل روزمره زندگي شدند ما هم همينطور، متاسفانه اصلا شرايط خوبي نيست.
![]()
ديروز تولد دايي مجيد بود رفته بوديم خانه شان آنقدر دايي دايي گفتي كه همه را به خنده انداخته بودي، خوشت آمده بود كه مرتب صداش كني و او هم بگويد "جانم"، "عزيزم" و تو هم بخندي، همينطور آنقدر " حنا" " حنا" گفتي (منظورت يكي از آهنگ هاي خواننده ها بود) كه دايي مجبور شد آهنگ را پيدا و ضبط كند و تا زماني كه به خانه برگرديم ده بار برايت گذاشت. زن دايي و رويا را هم چپ و راست بوسشان مي كردي و براي دست زدن به وسايل خانه شان چنان خودت را لوس مي كردي و بغلشان مي رفتي و سر روي شانه شان مي گذاشتي كه اصلا دلشان نمي آمد بهت " نه" بگن به این ترتیب به هر چه خواستی دست زدی.
دايي و زن دايي و رويا جون يك عروسك خوشگل بهت هديه دادن و اين باعث كلي خوشحالي ات شده بود.
بعد از خونه دايي هم رفتيم شهربازي چمران همان بلينگ عبدو در قلهك، عجيب بود فكر مي كردم مثل سري قبل كه دوست داشتي وسايل مناسب سن و سالت را سوار شوي، از ديدن آنجا ذوق كني و بخواي سوار تك تك وسايل شوي اما انگار از همه چيز مي ترسيدي و با تعجب نگاه مي كردي نمي دانم علت، صداي بيش از حد دستگاه ها بود يا شلوغي و سر و صدا و جيغ و داد بچه ها، يا اينكه بد خواب شده بودي؟ وقتي بابايي شما را سوار يكي از اسب موزيكال گردان كرد جيغ بنفشي كشيدي، بايايي هم سريع پياده ات كرد. خلاصه كه فقط سوار يك هواپيما كوچولو شدي و آن هم بدون حركت. دست بابا را رها نمي كردي.







پارميدا و تولد دايي مجيد