پارميدا در هيجده ماهگي

این عکس بعد از زدن واکسن هیچده ماهگی است وقتی به خواب رفته بودی و لپات به خاطر تب زیاد قرمز شده بود

در این عکس خدا را شکر بهتر شده بودی اما هنوز بی قرار بودی
پارامیدا خانوم سلام، سلام مامانی، واکسن هیجده ماهگی به خیر گذشت البته خیلی اذیت شدی تب زیاد و پادرد شدید، ولی چاره ای نبود. می بایست تحمل می کردیم هم شما و هم من.
دخترم این روزا یعنی سن یکسال و نیمی ات اوج شیرین کاری و شیطنتت است، گاهی کارهایی انجام می دی که ناخداگاه اطرافیان می گویند که ببین چه سیاستی داره! می دونی یعنی چی؟ یعنی اینکه مثلاً چند روز پيش دو تا از خاله ها داشتن ازت تعریف می کردن و با هم می خندیدن و تو که سرگرم بازی بودی (ما فكر مي كرديم)یواشکی لبخندی زدی و مثلا به روی خودت نمی آوردی و آنها را نگاه نمی کردی متوجه شدیم که حسابی حواست به حرفای خاله ها است و بله آنها این موقع گفتن ببین چه سیاستی داره. و تو باز خندیدی، خنده ای به این معنا که این را هم فهمیدم.
این چند روز خونه دایی سعید و خاله شهناز و مامان بزرگت و خونه عمه، رفتیم. حسابی بهت خوش گذشت البته هیچ کدام بچه هم سن شما ندارند ولی خب طفلکی ها سعی می کردن سن و سالشان را فراموش کنند و با توی گلم بازی کنند. من هم طبق معمول پشت سر هم ازت عکس گرفتم سعی می کنم چندتایی را در وبلاگت بزارم.
کلمات جدیدی که یاد گرفتی، دوغ، ایناهاش، کار،( هر وقت ازت می پرسن بابایی کجاست؟ می گی "کار" منظورت سرکار است، گوشت، و... چند تای دیگه که الان یادم نیست. با اشاره هم که همه خواسته هایت را می فهمانی. قربونت برم الان که دارم برات می نویسم چقدر دلم برات تنگ شد. خب ببخشید عزیزم وقت ناهار در اداره تمام شد و من باید ازت خداحافظی کنم. می بوسمت عزیزم


پارميدا در هيجده ماهگي
