پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

پارميدا و چند تا عكس از روز تولد دو سالگي

پارميدا   منتظر آمدن مهمان ها پارميدا با پسرخاله ها (نيما و سينا) هنوز آماده نشدند پارميدا در حال رقص و البته خيلي با احساس پارميدا در حال رقص پارميدا در حال كيك بريدن     دو تا عكس زير مربوط به روز تولد پارميدا نيست در بيست و دو ماهگي اين دو تا ژست را گرفته چون خيلي بانمك بود گذاشتم.     ...
24 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

فقط پنج روز دیگه تا روز تولد دو سالگی ات مانده الان که اینو می نویسم باورم نمی شود. روزهای قشنگی را گذراندیم وجود مبارک و نازنینت زندگیمان را سرشار از سعادت و خوشبختی کرده در این دو سال صدای خنده هایت نگاه پر مهر و محبتت شیرین کاری های با نمکت و حضور شادی بخش ات، ثانیه ها و دقایق و ساعات زیبایی را برای ما رقم زد. از خدای بزرگ می خواهم همچنان شاد و سرحال باشی و با سلامتی کامل روزهای خوب زندگی ات را بگذرانی هرگز چهره شیرین و دوست داشتنی ات غمگین نباشد. مدت طولانی است که چیزی ننوشتم و از این بابت معذرت می خوام به طور خلاصه از  روز های گذشته که چیزی ننوشته بودم،  می نویسم . فرارسیدن سال نو، دید و بازدید رفتن و عیدی گرفتن و در مهمانی ...
9 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام عزيزم سلام دختر نازنينم، باز هم عذر خواهي مي كنم كه دير به دير چند جمله اي برايت مي نويسم در محل كارم سرم خيلي شلوغ شده بيشتر از گذشته، توي خونه هم كه خودت خوب مي داني سرگرم كار خونه، مراقبت از خوشگل خانومم و آشپزي و شستشو و... فرصتي پيش نيامده كه با خيال راحت از كارها و يادگيري ها و شيرين كارهايت بنويسم. پارميدا خانوم جديدا جيغ جيغو شدي البته با چاشني لوس بازي، وقتي بابايي خونه است خودت را حسابي لوس مي كني و از انجام بعضي كارها شونه خالي مي كني و با جيغ كشيدن كارت را پيش مي بري. مثلا با دست غذا مي خوري تا من اعتراض مي كنم كه "پارميدا قاشق را بردار و با قاشق غذا بخور" اول به بابايي نگاه مي كني و وانمود مي كني مي خواهي گريه كني و بعد ه...
13 اسفند 1390

پارميدا و خواندن كلمات

آنقدر ذوق و شوق دارم که نگو و نپرس مثل بمب می خوام منفجر بشم و بنویسم آخه بابایی اجازه نداد به همه دوستان و فامیل بگم بنابراین تنها جایی که پیدا کردم بگم و بنویسم صفحه وب خودت است تا روزی که آنرا خواندی حسابی کیف کنی. حتما می پرسی مامانی چی می خوای بگی؟ می خوام بگم  پنج شنبه یعنی در بیست ماهگی شما دختر گلم، دختر ناز و باهوشم توانستی ده تا یازده کلمه را بخوانی. دو تایی سرگرم نقاشی بودیم و طبق معمول چش چش می کشیدیم یکدفعه تصمیم گرفتم کلمه بابا را بنویسم و یک بار برات خوندم و دیگه اهمیت ندادم و رفتیم صفحه های بعد و دوباره نقاشی کشیدیم خلاصه نیم ساعت بعد اتفاقی به همان صفحه ای که کلمه بابا را نوشته بودیم برگشتیم  و تو سریع دستت را...
13 اسفند 1390

بدون عنوان

پارمیدا جون، از ساعت ٤ صبح بیدار بودی و حسابی هوشیار که ایندفعه خواب نمونی و با من به قول خودت "دَدَ ر " بیایی دست منو محکم گرفته بودی و چپ و راست بوسم می کردی یعنی ایندفعه دیگه کلاه سرت نمی ره و می خواهی با مامان و بابا "دَ دَ ر" بیایی. شرمنده عزیزم امروز هم سرت کلاه رفت و با کمک خاله مهناز و کمک از آهنگ حنا به قولی گول خوردی و مامان و بابا یواشکی در رفتن البته ددر نرفتیم  تشریف آوردیم سرکار. دلم پیشت مانده یاد نگاه معصومانه و التماس هایت می افتم که ددر ددر می گفتی. ببخشید عزیز دل مامان بخدا چاره ای نداریم. وگرنه من و بابا از خدامونه که پیش ات باشیم. امیدوارم زود خوابت برده باشه خدا را شکر فردا خونه هستم قول می دم حسابی بازی کنی...
17 بهمن 1390