پارميدا و دلتنگي مامان
لحظه هایی هست که دلم واقعا برات تنگ می شود
من اسم این لحظه ها را گذاشتم همیشه




سلام عزیزم، اول عذر خواهي مي كنم كه دير به دير برات مي نويسم هر توضيحي بدم به نظر خودم كه قابل قبول نيست. پس فقط معذرت معذرت. عزيزترينم وقتي نمي نويسم نه اينكه چيزي براي نوشتن ندارم تمام مدت در فكرم با تو حرف مي زنم و به يادتم و صميمانه دلم مي خواهد كه از تمام لحظاتت عكس بگيرم فيلم بگيرم و همه را بنويسم دوست دارم وقتي بزرگتر شدي از تمام دوران كودكي ات اين دوران قشنگ و شيرين تصور داشته باشی و لبخند بزني و آن لبخند برايم دنيايي ارزش دارد.
وقتي سركار هستم و مجبورم ساعاتي را دور از توي گلم باشم خيلي خيلي غمگينم و سخت احساس دلتنگي مي كنم. با اينكه در هر فرصتي به عكس هايت كه در كامپيوترم ذخيره كردم نگاه مي كنم و يا به فيلم ها در موبايل اما اينها اصلا كافي نيست . و وقتي بعدازظهر مي بينمت و چنان گرم همديگر را بغل مي كنيم و با زبان بي زباني مي گوييم كه چرا؟ چرا بايد اينهمه ساعت ما از هم دور باشيم. اشک در چشمانم جمع می شود.
جديدا خاله شماره اداره را مي گيرد و تو چند كلمه اي صحبت مي كني و دل مامان را براي لحظه اي شاد شاد و خستگي ها را از تنم مي گيري. پشت سر هم مي گي مامان مامان مامان و من هم بايد تند تند بگم بله بله بله... جانم .. و در ادامه تو مي گي كجايي ؟ كجايي؟ كجا... و من هم مثل هميشه مي گويم پيش تو عزيزم پيش تو..



پارميدا و دلتنگي مامان