بدون عنوان
پارمیدا جون، از ساعت ٤ صبح بیدار بودی و حسابی هوشیار که ایندفعه خواب نمونی و با من به قول خودت "دَدَ ر " بیایی دست منو محکم گرفته بودی و چپ و راست بوسم می کردی یعنی ایندفعه دیگه کلاه سرت نمی ره و می خواهی با مامان و بابا "دَ دَ ر" بیایی. شرمنده عزیزم امروز هم سرت کلاه رفت و با کمک خاله مهناز و کمک از آهنگ حنا به قولی گول خوردی و مامان و بابا یواشکی در رفتن البته ددر نرفتیم تشریف آوردیم سرکار. دلم پیشت مانده یاد نگاه معصومانه و التماس هایت می افتم که ددر ددر می گفتی. ببخشید عزیز دل مامان بخدا چاره ای نداریم. وگرنه من و بابا از خدامونه که پیش ات باشیم. امیدوارم زود خوابت برده باشه خدا را شکر فردا خونه هستم قول می دم حسابی بازی کنی...
نویسنده :
مامان پارميدا
7:55





