خاطره روز
سلام قشنگم، ديروز يعني چهارم مرداد ماه 90 ساعت 4 بعدازظهر بود كه تاب بازي مي كردي كه نمي دونم چي شد كه افتادي زمين از اين تابهايي كه به بارفيكس وصل مي شه خدا خيلي رحم كرد ارتفاع زيادي تا زمين ندارد
كمربندت را هم بسته بودم يك لحظه كه از كنارت بلند شدم افتادي. خيلي گريه نكردي
چيزي هم نشده بود فقط ترسيده بودي بميرم الهي. واي خداي من دادا هم طبق معمول عصباني شد
و طناب تاب بريد و گفت ديگه از اين تاب هاي مسخره نخر.
ديروز متاسفانه يك اتفاق ناخوشايند ديگه هم افتاد مامان بزرگ
با خاله پيش دكتر چشم پزشك رفته بودن تا براي مامان بزرگ وقت عمل چشمش را تعيين كنند كه موقع برگشتن از مطب وقتي مامان خواسته از جوي آب رد بشه چشمش چون قطره ريخته بود درست نمي ديده افتاده و سرش محكم به جدول خورده كه باعث شكستگي سرش و ورم چشم چپش شده ساعت 9 وقتي بابايي از سركار برگشت سريع رفتيم بيمارستان مامان بزرگ را بستري كردن در بخش آي سي يو چون متاسفانه جمجمعه اش هم مو برداشته تو وقتي مامان بزرگ را ديدي بوسش كردي برايش دعا كن زود زود خوب بشه مامان بزرگ خيلي خيلي ترا دوست داره قبل از اينكه بره مطب آمد پيش ما، من و تو و داداشي هم بخاطر گرماي هوا داشتيم هنداونه مي خورديم
. مامان بزرگ گفت تا پارميدا را نبينم دكتر نمي رم بعد از كلي قربون صدقه رفتن و از دست و پات ماچ كردن كمي هندوانه خورد و به اتفاق خاله به مطب رفت كه متاسفانه موقع برگشتن دچار اين حادثه شدن.
ديروز نزديكي هاي ظهر من و تو با هم آب بازي كرديم بعد از ظهر هم مثل هميشه آنقدر آب بازي آب بازي
گفتي و پشت سر هم از صورتم بوس
مي كردي يعني منو ببر آب بازي
. من هم كه اصلا طاقت ندارم حدود يك ساعتي توي آب بودي و كيف كردي چند تا هم ازت عكس گرفتم البته براي بعداز ظهر استخر بادي بزرگه را آب كردم كه بتواني راحت بالا و پايين بپري نا گفته نماند كه خودم هم آب بازي كردم




خاطره روز
