پارميدا و خواندن كلمات
آنقدر ذوق و شوق دارم که نگو و نپرس مثل بمب می خوام منفجر بشم و بنویسم آخه بابایی اجازه نداد به همه دوستان و فامیل بگم بنابراین تنها جایی که پیدا کردم بگم و بنویسم صفحه وب خودت است تا روزی که آنرا خواندی حسابی کیف کنی. حتما می پرسی مامانی چی می خوای بگی؟
می خوام بگم پنج شنبه یعنی در بیست ماهگی شما دختر گلم، دختر ناز و باهوشم توانستی ده تا یازده کلمه را بخوانی. دو تایی سرگرم نقاشی بودیم و طبق معمول چش چش می کشیدیم یکدفعه تصمیم گرفتم کلمه بابا را بنویسم و یک بار برات خوندم و دیگه اهمیت ندادم و رفتیم صفحه های بعد و دوباره نقاشی کشیدیم خلاصه نیم ساعت بعد اتفاقی به همان صفحه ای که کلمه بابا را نوشته بودیم برگشتیم و تو سریع دستت را روی کلمه گذاشتی و بابا گفتی. همین باعث شد من یک کلمه دیگه بنویسم و امتحان کنم و خدا را شکر در عرض نیم ساعت یا کمتر شما تونستی ده ، یازده کلمه را براحتی بخوانی. در هر صفحه یک کلمه نوشتم. شب که بابایی آمد برایش امتحان کردیم و دست روی هر کلمه می گذاشتیم کلمه را می خواندی. کلمات( بابا- مامان- دادا- جوجه- گوش- چشم- دست- پا- دایی- قاشق- گل) بود. من بهت افتخار می کنم و به هوش بالات می نازم. هر کاری کردم که به همه زنگ بزنم و بگم هم بابایی و دادا گفتند که نه. اعتقاد داشتند چشم می خوری. نمی دانم. ولی الان که دارم برات می نویسم احساس خوبی پیدا کردم. تصمیم گرفتم هر روز چند كلمه ديگر به اميد خدا یادت دهم.
عاشقتم پارميدا
راستي ديروز جمعه 30 دي ماه رفتيم كوه هوا عالي بود چندتا عكس هم گرفتيم بهت خوش گذشت. بابايي قول داد هر هفته كوه بياييم. بعد هم آمديم خونه و با بابا و دايي جوجه كباب درست كرديم كلي خنديديم و بازي كرديم و شما هم هنر نمايي كرديي حسابي رقصيدي.


پارميدا و خواندن كلمات
