بدون عنوان
فقط پنج روز دیگه تا روز تولد دو سالگی ات مانده الان که اینو می نویسم باورم نمی شود. روزهای قشنگی را گذراندیم وجود مبارک و نازنینت زندگیمان را سرشار از سعادت و خوشبختی کرده در این دو سال صدای خنده هایت نگاه پر مهر و محبتت شیرین کاری های با نمکت و حضور شادی بخش ات، ثانیه ها و دقایق و ساعات زیبایی را برای ما رقم زد. از خدای بزرگ می خواهم همچنان شاد و سرحال باشی و با سلامتی کامل روزهای خوب زندگی ات را بگذرانی هرگز چهره شیرین و دوست داشتنی ات غمگین نباشد. مدت طولانی است که چیزی ننوشتم و از این بابت معذرت می خوام به طور خلاصه از روز های گذشته که چیزی ننوشته بودم، می نویسم .
فرارسیدن سال نو، دید و بازدید رفتن و عیدی گرفتن و در مهمانی ها هنر نمایی کردنت از خاطرات خوبمان است. در سال جدید بهترینا را برای تو و داداشی آرزو کردم.
رفتن مامان بزرگ و خاله به مکه و دلتنگی بیش از حد تو ، روزی نبود که سراغشان را نگیری و البته وضعیت خاله و مامان بزرگ هم مثل تو بود چون هر روز زنگ می زدن و جویای حال و احوالت بودن.
تقریبا تمام کلمات را می گویی و سعی می کنی جمله بسازی اولین جملاتت : مامان شیر بده، مامان دوست، داداش بیا، بابا کجایی؟، الو خوبی، ماهی (توی تنگ) خوبی؟، سلام خوبی؟ و...
بعضی از کلماتی را که غلط تلفظ می کنی.
سولا یعنی سهیلا، سیا یعنی سینا، نی یا یعنی نیما، ف و یعنی فرح، مهسا یعنی مهناز، ش فار یعنی شلوار، و....
چند روزی که مامان بزرگ مسافرت بود شما مهمان اداره بودی هر روز صبح به اداره می آمدیم و بعداز ظهر و خسته و کوفته بر می گشتیم بهت خیلی خوش گذشته بود .


بدون عنوان
