پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

بهشت كوچك من

بدون عنوان

مامان: پارميدا جونم پارميدا: دوونم!!! پارميدا: مامان دوني مامان: جونم!!!! در روز چند بار، همديگر را اينطوري صدا و جواب مي ديم. ديروز وقتي بابايي از سركار آمد نوشابه خريده بود تا نوشابه را ديدي گفتي " دسلر نخريدي؟" بابايي متوجه نمي شد مي گفت چي نخريدم؟ دوباره مي گفتي "دسلر انار" تازه متوجه شد كه دلستر مي خواهي آنهم با طعم انار. عبق = عقب صوبت =صحبت ميقورم = مي خورم دسلر = دلستر لاخ = لاك تقره =ترقه طابلي =طالبي نومت =نوبت ...
2 مرداد 1391

پارميدا و قصه گفتن

يكي بود .... نشسته بود........ مامان مهربون.... بابا اداره..... كروات پاره پاره........پاديدا(پارميدا)تاب بازي... پاديدا ممه .... مامان ممممه بده ..........لالا .... خوابيدم....   اين دو خطي كه در بالا برات نوشتم دقيقا قصه اي است كه تو برام تعريف مي كني البته اول مي گي يكي بگو !!! بنابراين اول من يك قصه تعريف مي كنم بعد مي گي "نو مت منه" (يعني نوبت منه) و شروع مي كني به قصه گفتن كه خيلي زود مي خواي برسي به آخر قصه يعني ديگه خوابت مي ياد و... اينو نوشتن كه يادت باشه چه جوري سرم كلاه مي زاري و سر و ته قصه ات را جمع و جور مي كني. ديروز بابايي وقتي از مأموريت اداري كه به بابلسر رفته بود، برگشت يك جليقه شنا و  يك مرغ پلاس...
24 تير 1391

پارميدا و باز هم مهربوني كردنش

  سلام گلم، سلام مهربونم،  چند وقت است تنبلي مي كنم و چيزي نمي نويسم اما امروز ساعت ناهار و نماز اداره تصميم گرفتم يك چند خطي بنويسم و كار قشنگ ديروزت را ثبت كنم. اول اينكه بگم مامان بزرگ (مامان ماماني) ترا خيلي خيلي خيلي دوست داره روزي هزار بار قربون صدقه ات مي ره. ديروز مامان بزرگ وقتي از مراسم ختم يكي از همسايه ها به خونه آمد با خسته گي كه داشت بالا نرفت و براي ديدن تو مستقيم آمد پايين پيش ما، همينكه نشست گفت خيلي خسته شدم ديگه توان ندارم هنوز حرفش تمام نشده بود كه شما دختر گل و مهربون دويدي و محكم بغلش كردي و بعد هم پشت دستش را چند بار بوسيدي و به آرامي گفتي " خسته نيستي" منظورت اين بود كه با بوسه ات خسته گي اش در آمد. مام...
21 تير 1391

پارميدا و دلتنگي هاي مامان

  من در این خلوت خاموش وسکوت پــــــرم از دلتنـــــگی و گــــرفته است دلــــم و چه درد آور و آرام وحـــزین هجر چشمان قشنگ تو مــــــرا میشکند   پاراميداي من، قشنگم، نازنينم، شيرينم، زبون ريختن و ن از كردن هات خيلي قشنگه، هر روز با چيزاي جديدي كه ياد مي گيري و حرفاي با مزه اي كه مي ز ني دلمان را شاد و جسم خسته مان را التيام مي بخشي. مهربوني كردن و محبت هاي صادقانه و صميمانه ات دلمان را ضعف مي برد درك خوب و بالايت در اين سن زبانزد دوستان و فاميل شده. شايد در آينده كه اين مطالب را بخواني بگي ماماني اينطوري ها هم نبوده حتما حس مادرانه باعث شده اينطوري بنويسم. نمي دانم طبيعي است كه ح...
21 تير 1391

پارميدا و عكس تقريبا مشابه با داداش

            پارميدا جون به طور اتفاقي عكسي از عكسهايت كه با موبايل گرفتم را  پيدا كردم كه مثل داداش لباس پوشيدي و روي مبل لم دادي  كاش سرت را بالا نگه داشته و به دوربين نگاه مي كردي. هردويتان را دوست دارم و برايتان بهترينا را آرزومندم.   شباهت  بلوز و شلوار (رنگ قرمز و سرمه اي) و نشستن روي مبل در سن نه ماهگي پارميدا و دادا، عكسي تقريبا يكسان و اتفاقي است. پارميدا داداش پارميدا عكس ديگري از داداش پارميدا ...
5 تير 1391

بدون عنوان

سلام دختر نازم،‌ مهربون مامان، شيرين زبونم، باهوشم، عشقم،  اميدم.... دوستت دارم. ساعت 8/ 30 صبح است و فقط دو ساعت است كه نديدمت ولي خدا مي دونه چقدر دلتنگت هستم.   جديداً خيلي خيلي شيرين زبون شدي حرفهايي مي زني كه دلم ضعف مي ره جمله هايي را كه سر هم مي كني طوري با ادا و عشوه مي گي انگار داري فيلم بازي مي كني. گزارش روزانه را هم با كمي آب و تاب همينكه از اداره بر مي گردم برايم تعريف مي كني. مثلا غذا چي خوردي، حياط رفتي، چي بازي كردي، گريه كردي، و.. خلاصه آخرش هم مي گي " قصه مانا" يعني اينهايي كه براي من تعريف كردي قصه پارميدا بوده. بعدش هم مي خواي كه "قصه مامان" را تعريف كنم. جمعه رفتيم پارك...
22 خرداد 1391

پارميدا و يك شعر قشنگ

  بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم دنیا را ببین بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید ! **** بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ...
20 خرداد 1391