پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

بهشت كوچك من

خاطره روز

ديروز جمعه با بابايي و مامان بزرگ و خاله مهناز رفتيم خونه خاله ليلا ديدن خونه جديدشون، به قول تو رفتيم " د د " " د د "  پيراهن جديدت را وقتي پوشيدي بهت گفتم واي ماماني... چقدر خوشگل شدي..... چنان ژست گرفتي كه باعث خنده همه شد . طبق معمول كه لباس جديدي تنت مي كنم هفت هشت تا عكس مي گيرم شروع كردم عكس گرفتن طبق معمول  شيطنت و اجازه ندادن براي گرفتن يك عكس درست و حسابي به دوربين نگاه نمي كردي. خونه خاله ليلا بهت خيلي خوش گذشت ارسلان يك اتاق پر از اسباب بازي داره و تو كيفت كوك شد و ديگه مامان و بابا يادت رفت. تا چند وقت پيش اصلا بغل علي آقا شوهر خاله ليلا نمي رفتي و تا مي ديديش گريه مي كردي ولي ديروز عمو عمو مي گفتي و خودت را براي...
19 تير 1390

قصه پارميدا و مامان

قصه ما هم مثل تمام قصه ها اينجوري شروع شد يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچكس نبود ماماني بود بابايي بود با يك پسر خوشگل و ناز و مهربون شيرين زبون، پسر كوچولو خيلي زود به مهد كودك بعد به دبستان  و به دبيرستان رفت و ... روزها و شبها پشت هم مي آمدند و مي رفتند خيلي زود گذشت تا اينكه مامان و بابايي تصميم گرفتند يك بچه ديگه داشته باشند يك پسري كاكل بسري يا يك دختري شيرين عسلي و اين شد كه سال 88 ماماني به بابايي گفت كه بزودي ني ني كوچولوشون به دنيا مي ياد 9 ماه باید میگذشت مامان این شکلی شده بود  و بلاخره در يك شب قشنگ بهاري در بيمارستان بهمن در روز 14 ارديبهشت ماه پارميداي آسماني، فرشته نازنين، هديه قشنگ خداوند، به دنيا آمد. ...
18 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا (صداي حيوانات)

پ ارميداي من، دختر نازنيم، چقدر نوشتن سخت است نظرم اين بود كه هر وقت شروع كنم به نوشتن از روز به روز خاطراتت مي نويسم همه چيز يادمه ، تمام شيرين كاري ات ملكه ذهنمه ، ولي الان نمي توانم، نمي دانم علت دقيقا چيست  خاطرات هجوم آوردن همه چيز را مي خوام ثبت كنم، خاطرات يكسال گذشته از يك طرف (كه چه اشتباهي كردم  تا بحال ننوشتم) و از طرفي خاطرات شيرين تر از شيرين اين روزهات آخه نمي دوني چيكار مي كني شدي نقل مجلس، شدي خوردني خانواده و فاميل. بنابراين منو ببخش از بد نوشتن. مدتهاست كه چيزي ننوشتم بايد بقول معروف كمي گرم بشم و دوم همان كه گفتم كمي خاطراتت گذشته و حال قاطي پاطي شده. قشنگم ازت فرصت مي خوام انشاا.. در نوشته هاي بعدي جبران مي كنم...
18 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا (دادا)

دادايي مي گفت پارميدا دو ساله بشه  پاور كامپيوتر  را مي زنه و حسابي حال منو جا مياره، طفلكي فكر نمي كرد تو در  13 و 14 ماهگي اينكار و بكني، عاشق كامپيوتر دادا هستي كافيه در اتاقش يك لحظه باز بشه قبلا چهار دست و پا و حالا هم كه راه افتادي بدو بدو مي ري سراغ كامپيوتر و فرياد دادا بلند مي شه پارميدا چيكار مي كني و تو اصلا محل نمي دي و با كيس ور مي ري دادا هم كه عاشقته دلش نمي ياد كه دعوات كنه، بغلت مي كنه و بعد از اينكه با هم كمي كامپيوتر بازي كردين مي ياره پيش من و زود در اتاقش را مي بنده و تو اينطوري مي شي. ...
18 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا

6 صبح چهارده ارديبهشت، تونستم با سختي چشمام را باز نگه دارم بابايي عكسي كه با موبايلش گرفته بود  بهم نشون داد و گفت اينم دختري نازي كه انتظارش را داشتي سالم و قشنگ ، چشمام پر اشك شد و گفتم ترا خدا بگو فقط بگو سالم است..، بابايي مي خنديد مي گفت خدا را هزار بار شكر. مي دوني ماماني دوران بارداري سختي را پشت سر گذاشته بود بنابراين نگراني زيادي داشت. خيلي دلم مي خواست ببينمت واي خدا مي دونه وقتي ساعت 8 ترا براي شيردادن آوردن و وقتي در آغوش گرفتمت انگار در يك محيطي قرار گرفتيم كه هيچكس غير من و تو نبود دور تا دورمان گل هاي قشنگ بود سرسبزي و يك نسيم خنك به صورتمان مي خورد سكوت بود و سكوت و تو چه آرام در آغوشم به خواب رفته بودي. نمي دانم آن لحظ...
15 تير 1390

شروعي براي تو پارميداي زندگيم

  پارميدا دختر قشنگم از امروز خاطرات روزانه ات را در اينجا مي نويسم. اين عكس ات را به اين دليل گذاشتم كه بگم تو در اين سن بودي (چهارده ماهه) كه من اين وبلاگ را برايت آغاز كردم. تاريخ اين عكس دهم تيرماه سال نود است. سعي مي كنم در بين مطالبي كه روزانه برايت مي نويسم از زمان تولدت تا به اين روز را هم به ياد بيارم و بنويسم و تا جايي كه امكان داره عكساي قشنگت را كه هر كدام ياد آور خاطره قشنگي از تو است را بزارم. اميدوارم روزي كه اين وبلاگ را مي بيني لذت ببري و حوصله ات را سر نبرد.خيلي دوست دارم. ...
12 تير 1390