خاطره روز
ديروز جمعه با بابايي و مامان بزرگ و خاله مهناز رفتيم خونه خاله ليلا ديدن خونه جديدشون، به قول تو رفتيم " د د " " د د " پيراهن جديدت را وقتي پوشيدي بهت گفتم واي ماماني... چقدر خوشگل شدي..... چنان ژست گرفتي كه باعث خنده همه شد . طبق معمول كه لباس جديدي تنت مي كنم هفت هشت تا عكس مي گيرم شروع كردم عكس گرفتن طبق معمول شيطنت و اجازه ندادن براي گرفتن يك عكس درست و حسابي به دوربين نگاه نمي كردي. خونه خاله ليلا بهت خيلي خوش گذشت ارسلان يك اتاق پر از اسباب بازي داره و تو كيفت كوك شد و ديگه مامان و بابا يادت رفت. تا چند وقت پيش اصلا بغل علي آقا شوهر خاله ليلا نمي رفتي و تا مي ديديش گريه مي كردي ولي ديروز عمو عمو مي گفتي و خودت را براي...
نویسنده :
مامان پارميدا
9:57






