پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

بهشت كوچك من

پارميدا و چند عكس كه با موبايل گرفته شده

پارميدا وقتي كه به محل كار مامان آمده پاييز 91 نقاشي كه پارميدا از صورت بابايي كشيده پارميدا در حال نماز خواندن پارميداي عزيزم تصميم گرفته دكتر بشه وقتي ازش سوال مي كنيم دكتر چي مي گه (دكتر مهندسي)؟ اينهم نقاشي پارميدا از ماماني وقتي به ملاقات زن دايي سيما رفته بود وقتي با سينا قهر كرده و جواب هيچكس را نمي داد شهريور ماه 91 در محوطه محل كار مامان ...
13 آذر 1391

پارميداي من

  پارميدا جونم عزيز نازنيم الان چندتا از عكس هايت را در وب گذاشتم. زياد نمي تونم بنويسم فقط براي اينكه چند تا از كارهايت يادم نره چند خطي مي نويسم. اول اينكه جديدا هر كلمه اي را اينطوري مي گي و كلي مي خندي و مي خندانيمان، مثلا بهت مي گيم "كتاب" زود مي گي " كتاب متاب" و " كيف ميف" لباس مباس" پارميدا مارميدا" و... هر كدام هم كه نمي تواني جفت و جورش كني مي گي نمي شه مثلا كلمه "مامان" زود ميگي "مامان مامان" نه اينجوري نمي شههههههههههه دوم اينكه زن دايي سيما حدود يك ماهي است كه تصادف كرده و در بيمارستان بستري است شما دختر گل مهربونم چندين بار بدون آنكه كسي ازت بخواد دستهاي كوچكت را بالا بردي و گفتي " خدايا زن دايي سيما زود...
10 آبان 1391

پارميدا و چند مطلب ديگه

"مو لُ مّن يعني معلم و پرتلاق يعني پرتغال و خداسس يعني خداحافظ "چندتاي ديگه كه الان يادم نيست كلماتي هستند كه بارها وادارت مي كنيم بگويي البته ما صحيح كلمات را مي گيم. گفتن اين قبيل كلمات برايمان خاطره انگيز مي شود مثلا هنوز همه فاميل يادشان هست كه خاله سهيلا آبليمو را آلبيمو مي گفت و با يادآوري اش مي خنديدم. كلمه ملمن تو هم به نظرم اينطوري بشه . مهربونم عاشق درس و مدرسه رفتن هستي روزي نيست كه نگي "منو ببرين مدرسه درس بخونم ملمِن درس ياد بده". خودم هر شب يكي دو كلمه بهت ياد مي دم. جديدا ياد گرفتي يك چهره  كامل يعني  جا ي چشم و ابرو و بيني و دهن و گوش را در جاي خود در صورت بكشي از اولين نقاشي ات عكس گرفتم بزودي در وب مي گذ...
8 آبان 1391

پارميدا و چرخ فلك

پارميدا جوووووووووونمممممممممممم، عسلم، قشنگم، جمعه غروب( هفتم مهرماه) رفته بوديم پارك، حسابي مشغول بازي بودي كه چشمت افتاد به  يكي از اين چرخ و فلك هاي سيار قديمي، دعا مي كردم هوس سوار شدن پيدا نكني  با اينكه خودم وقتي بچه بودم خيلي سوار اين چرخ و فلك ها شدم اما نمي دانم چرا براي تو مي ترسيدم آنقدر اصرار كردي كه تسليم  و با نگراني سوارت كردم خدا را شكر اصلا نترسيدي و نه يك دور بلكه چند دور چرخيدي طوري كه سر من كه از پايين نگاهت مي كردم گيج مي رفت.  بلاخره رضايت دادي و پياده شدي اما قول گرفتي دوباره به اين پارك بياييم. اميدوارم چرخ و فلكي هم بيايد. جديداً چند تكه كلام پيدا كردي، مثلا "قربونت برم" و  " دورت ب...
10 مهر 1391

پارميدا و دلتنگي مامان

  عشق مادر و فرزند احتمالا واقعی ترین و ماناترین عشقی است که در این کره خاکی می روید، عمق می یابد و به کمال میرسد.   ‏‏ اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.   دخترم، دختر نازنينم،  وقتي با دستاي كوچولويت اشكهايم را پاك مي كني و با مهرباني مي پرسي "چي شده؟" و بر گونه ام بوسه مي زني. آرامش مي يابم. مي گويم چشمام مي سوزه  چيزي نشده ماماني و هر دو مي خنديدم و خيالمان آسوده مي شو...
23 شهريور 1391

پارمیدا و چند خاطره

پارمیدای من، خوبم، نازنینم، شیرینم، مهربونم، باهوشم، عسلم، جیگرم، فرشته قشنگم،.. الان که بلاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم برات بنویسم توی قشنگم در خواب هستی، با کلی دردسر خوابیدی تا چند روز قبل عادت داشتی می می بخوری و بخوابی و چون چند روز است مامانی تصمیم گرفته که شیر دادن را قطع کند خیلی سخت خوابت می برد ، چند قصه، چندین بار لالایی، چندین بار اجرای دستوراتت (آب بیار، بستنی بیار، جیش دارم، کارتون بزار و...) خلاصه اینکه از ساعت چهار و نیم تا شش یعنی یک ساعت و نیم طول کشید که بخوابی. اما اشکال نداره هر دو باید صبور باشیم تا این مرحله هم بگذرد. روز اول التماس می کردی که مامانی " یک ذره " یا می گفتی " یک کوچولو " بعد می گفتی مامانی بر...
5 شهريور 1391