پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

پارميدا و قصه گفتن

1391/4/24 9:29
نویسنده : مامان پارميدا
438 بازدید
اشتراک گذاری

يكي بود .... نشسته بود........ مامان مهربون.... بابا اداره..... كروات پاره پاره........پاديدا(پارميدا)تاب بازي... پاديدا ممه .... مامان ممممه بده ..........لالا .... خوابيدم....

 

اين دو خطي كه در بالا برات نوشتم دقيقا قصه اي است كه تو برام تعريف مي كني البته اول مي گي يكي بگو !!! بنابراين اول من يك قصه تعريف مي كنم بعد مي گي "نو مت منه" (يعني نوبت منه) و شروع مي كني به قصه گفتن كه خيلي زود مي خواي برسي به آخر قصه يعني ديگه خوابت مي ياد و...

اينو نوشتن كه يادت باشه چه جوري سرم كلاه مي زاري و سر و ته قصه ات را جمع و جور مي كني.

ديروز بابايي وقتي از مأموريت اداري كه به بابلسر رفته بود، برگشت يك جليقه شنا و  يك مرغ پلاستيكي سوغاتي خريد كه وقتي بال هايش را فشار مي دي صداي خنده داري داره انگار داره تخم مي زاره خيلي خوشت آمد.  يك موقع فكر نكني، چونكه مرغ گرون شده بابايي مرغ پلاستيكي خريدهخنده

ماماني هم آبرنگ، پازل، عروسك و يك عينك به قول خودت صورتت ي(صورتي) خريد. همش سفارش و انتخاب خودت بود. جالبه كه هر چي من انتخاب مي كردم و توي سبد خريد مي گذاشتم مي گفتي " نه خودم دارم"( يعني اينو نمي خوام ) ( من مي دانستم كه نداري و قبلا برايت نخريدم). خيلي محترمانه به من مي فهماندي كه انتخاب منو دوست نداري بلاخره هم چيزهايي را خريديم كه خودت انتخاب كردي.

بابايي لواشك هم آوره بود كه قسمت بقيه فقط يك ذره شد، شما و داداشي كه هر دو عاشق لباشك (لواشك) هستيد حسابي به خدمتش رسيديد

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

samira
19 شهریور 91 11:26
منم عاشــــــــــــــــــــــــق لواشکم.....