پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

دايره المعارف پارميدا

اينجا مي خواهم كلماتي را كه از  چهار ماهگي ياد گرفتي ادا كني تا امروز كه ١٤ ماهه هستي را بياورم. بَ بَ= منظورت بابا مَ مه= مي مي اَ و = الو دَ تا = ده تا(وقتي مي پرسيديم چند تا دوستمان داري) ده تا= ده تا دو = دو گل = گل(به تمام درختا و گل ها ، گل می گی و خیلی قشنگ این کلمه را ادا می کنی) اَ ل و= الو كي = كيه كيه = كيه( بلافاصله بعد از شنيدن زنگ تلفن و آيفون و صداي در و وارد شدن كسي به اتاق در پنج ماهگي) اُ وَ ت= الله و اكبر (وقتي صداي اذان را مي شنيدي ) اُ وَ ...ت = كمي نزديك تر به كلمه الله و اكبر كه نمي تونم تلفظ بهترت را بنويسم دَ دَ = ددر دَ ت = ددر ماما= مامان مامان...
25 تير 1390

كارهاي پارميدا

پارمیدا جونم، عزیز دل مامان، در اين صفحه هم مي خواهم كارهايي را كه ياد گرفتي تا امروز كه 14 ماهه هستي را بنويسم اميدوارم همه آن يادم باشد. البته شايد به ترتيبي كه ياد گرفتي نباشد. ولي اينطوري مي خوام بگم كه خدا را شكر، پارميدای من، خیلی باهوشههههههههههه، . دست زدن اتل متل ( وقتي مي گفتيم اتل متل شروع مي كردي روي پاهاي خودت ضربه زدن) اگر تنبلي نكرده بودم و از اول برايت اين وبلاگ را ايجاد كرده بودم الان دقيقا مي گفتم در چند ماهگي اينكارو مي كردي ولي تا آنجا كه يادم است خيلي زود بود و به همين دليل جلوي هركس كه اين كار را انجام مي دادي تعجب مي كردن و هي ماشااله ماشااله مي گفتن خب بگذريم الان مي گن چقدر از بچه ش تعريف مي كنه. لي لي ح...
22 تير 1390

خاطره روز

پارميداي قشنگم، عسل مامان، ديروز بعد از ظهر كه از اداره به خونه آمدم خواب بودي دلم طاقت نياورد چند تا بوس آبدار ازت گرفتم. وقتي بيدار شدي از سر و كول دادا بالا مي رفتي. جديداً چپ و راست بي هوا تو گوش دادا مي زني اون طفلك هم فقط با خنده مي گيه " چلا (چرا) مي زني كوچولو" و تو هم چون خيلي مهربوني و مي خواهي بهش بگي فقط از روي دوست داشتن و شوخي كردن است يك بوس محكم ازش مي گيري و دادايي هم بوس ات مي كنه و مي گه " آخيه" و من از ديدن اين صحنه ها حسابي لذت مي برم و انگار تمام دنيا را دارم. خدايا شكرت . عزيزان من دوستتون دارم و برايتان بهترين ها را مي خوام. در حال بازي كردن با ساعت مامان ...
20 تير 1390

خاطره روز

پارميداي مامان، امروز صبح زود بلند شدي و اجازه ندادي كه به سرويس اداره برسم دلت مي خواست" مي مي " بخوري و دست بردار نبودي منم كه از خدام بود بيشتر پيشت باشم. واي پارميدا ديروز يك اتفاق بدي افتاد يك سوسك بدجنس رفته بود رو پات جيغ مي زدي و گريه مي كردي خيلي ترسيده بودي سوسكه بدجنس داشت فرار مي كرد كه با چند ضربه دمپايي به خدمتش رسيدم چقدر دلم برات سوخت. اگه تو پيشم نبودي گريه مي كردم . اه ه ه از سوسك متنفرم. بغلت كردم  آروم شدي دوتايي رفتيم حياط آب بازي، شلنگ آب را گرفته بودي همه جا را آب پاشي مي كردي سرتا پا خيس شده بودي از خنده ريسه مي رفتي با هم حسابي كيف كرديم. بدش تو خونه با توپ جديدت بازي كرديم با دادا هم قل بازي و خنده و شيطن...
20 تير 1390

خاطره روز

ديروز جمعه با بابايي و مامان بزرگ و خاله مهناز رفتيم خونه خاله ليلا ديدن خونه جديدشون، به قول تو رفتيم " د د " " د د "  پيراهن جديدت را وقتي پوشيدي بهت گفتم واي ماماني... چقدر خوشگل شدي..... چنان ژست گرفتي كه باعث خنده همه شد . طبق معمول كه لباس جديدي تنت مي كنم هفت هشت تا عكس مي گيرم شروع كردم عكس گرفتن طبق معمول  شيطنت و اجازه ندادن براي گرفتن يك عكس درست و حسابي به دوربين نگاه نمي كردي. خونه خاله ليلا بهت خيلي خوش گذشت ارسلان يك اتاق پر از اسباب بازي داره و تو كيفت كوك شد و ديگه مامان و بابا يادت رفت. تا چند وقت پيش اصلا بغل علي آقا شوهر خاله ليلا نمي رفتي و تا مي ديديش گريه مي كردي ولي ديروز عمو عمو مي گفتي و خودت را براي...
19 تير 1390

قصه پارميدا و مامان

قصه ما هم مثل تمام قصه ها اينجوري شروع شد يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچكس نبود ماماني بود بابايي بود با يك پسر خوشگل و ناز و مهربون شيرين زبون، پسر كوچولو خيلي زود به مهد كودك بعد به دبستان  و به دبيرستان رفت و ... روزها و شبها پشت هم مي آمدند و مي رفتند خيلي زود گذشت تا اينكه مامان و بابايي تصميم گرفتند يك بچه ديگه داشته باشند يك پسري كاكل بسري يا يك دختري شيرين عسلي و اين شد كه سال 88 ماماني به بابايي گفت كه بزودي ني ني كوچولوشون به دنيا مي ياد 9 ماه باید میگذشت مامان این شکلی شده بود  و بلاخره در يك شب قشنگ بهاري در بيمارستان بهمن در روز 14 ارديبهشت ماه پارميداي آسماني، فرشته نازنين، هديه قشنگ خداوند، به دنيا آمد. ...
18 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا (صداي حيوانات)

پ ارميداي من، دختر نازنيم، چقدر نوشتن سخت است نظرم اين بود كه هر وقت شروع كنم به نوشتن از روز به روز خاطراتت مي نويسم همه چيز يادمه ، تمام شيرين كاري ات ملكه ذهنمه ، ولي الان نمي توانم، نمي دانم علت دقيقا چيست  خاطرات هجوم آوردن همه چيز را مي خوام ثبت كنم، خاطرات يكسال گذشته از يك طرف (كه چه اشتباهي كردم  تا بحال ننوشتم) و از طرفي خاطرات شيرين تر از شيرين اين روزهات آخه نمي دوني چيكار مي كني شدي نقل مجلس، شدي خوردني خانواده و فاميل. بنابراين منو ببخش از بد نوشتن. مدتهاست كه چيزي ننوشتم بايد بقول معروف كمي گرم بشم و دوم همان كه گفتم كمي خاطراتت گذشته و حال قاطي پاطي شده. قشنگم ازت فرصت مي خوام انشاا.. در نوشته هاي بعدي جبران مي كنم...
18 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا (دادا)

دادايي مي گفت پارميدا دو ساله بشه  پاور كامپيوتر  را مي زنه و حسابي حال منو جا مياره، طفلكي فكر نمي كرد تو در  13 و 14 ماهگي اينكار و بكني، عاشق كامپيوتر دادا هستي كافيه در اتاقش يك لحظه باز بشه قبلا چهار دست و پا و حالا هم كه راه افتادي بدو بدو مي ري سراغ كامپيوتر و فرياد دادا بلند مي شه پارميدا چيكار مي كني و تو اصلا محل نمي دي و با كيس ور مي ري دادا هم كه عاشقته دلش نمي ياد كه دعوات كنه، بغلت مي كنه و بعد از اينكه با هم كمي كامپيوتر بازي كردين مي ياره پيش من و زود در اتاقش را مي بنده و تو اينطوري مي شي. ...
18 تير 1390

ادامه قصه مامان و پارميدا

6 صبح چهارده ارديبهشت، تونستم با سختي چشمام را باز نگه دارم بابايي عكسي كه با موبايلش گرفته بود  بهم نشون داد و گفت اينم دختري نازي كه انتظارش را داشتي سالم و قشنگ ، چشمام پر اشك شد و گفتم ترا خدا بگو فقط بگو سالم است..، بابايي مي خنديد مي گفت خدا را هزار بار شكر. مي دوني ماماني دوران بارداري سختي را پشت سر گذاشته بود بنابراين نگراني زيادي داشت. خيلي دلم مي خواست ببينمت واي خدا مي دونه وقتي ساعت 8 ترا براي شيردادن آوردن و وقتي در آغوش گرفتمت انگار در يك محيطي قرار گرفتيم كه هيچكس غير من و تو نبود دور تا دورمان گل هاي قشنگ بود سرسبزي و يك نسيم خنك به صورتمان مي خورد سكوت بود و سكوت و تو چه آرام در آغوشم به خواب رفته بودي. نمي دانم آن لحظ...
15 تير 1390