خاطره روز
ديروز جمعه با بابايي و مامان بزرگ و خاله مهناز رفتيم خونه خاله ليلا ديدن خونه جديدشون، به قول تو رفتيم " د د " " د د " پيراهن جديدت را وقتي پوشيدي
بهت گفتم واي ماماني... چقدر خوشگل شدي..... چنان ژست گرفتي كه باعث خنده همه شد
. طبق معمول كه لباس جديدي تنت مي كنم هفت هشت تا عكس مي گيرم شروع كردم عكس گرفتن طبق معمول شيطنت و اجازه ندادن براي گرفتن يك عكس درست و حسابي به دوربين نگاه نمي كردي.
خونه خاله ليلا بهت خيلي خوش گذشت ارسلان يك اتاق پر از اسباب بازي داره و تو كيفت كوك شد و ديگه مامان و بابا يادت رفت. تا چند وقت پيش اصلا بغل علي آقا شوهر خاله ليلا نمي رفتي و تا مي ديديش گريه مي كردي ولي ديروز عمو عمو مي گفتي و خودت را برايش لوس مي كردي چند بوس آبدار هم بهش تقديم كردي كه دلش غش و ضعف رفت ما كه نفهميديم چه اتفاقي افتاد.
بعد از ظهر با خاله مهناز و ليلا رفتيم شهر كتاب مي خواستم برات چند تا كتاب بخرم البته فقط يك كتاب خريدم و يك توپ و يك هواپيما كوچولو. خونه خاله بهت حسابي خوش گذشت. جديدن عاشق آهنگ "سوسن خانم و تو كه چشمات خيلي قشنگه " شدي بيچاره خاله مهناز مجبوره روزي ده دفعه اين آهنگ ها را بزاره و تو ذوق كني و برقصي. ديروز هم خونه خاله ليلا تا خاله مهناز مي گفت" سوسن" بوسش مي كردي و اين يعني آهنگ سوسن خانم را بزار
و مهناز هم كه فقط اين آهنگ را روي كامپيوترش داره مجبور مي شد خودش بخونه كه اين ترا راضي مي كرد و شروع مي كردي به خنديدن و رقصيدن و ذوق كردن
و ما هم با ذوق و شوق تو مي خنديديم و ذوق مي كرديم. غروب هم كه مي خواستيم خداحافظي كنيم چند تا بوس براي خاله و علي آقا و ارسلان فرستادي
و با باي باي كردنت
برگشتيم خونه، تو ماشين خوابت برد
.


خاطره روز
