پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

بهشت كوچك من

ادامه قصه مامان و پارميدا

1390/4/15 11:59
نویسنده : مامان پارميدا
333 بازدید
اشتراک گذاری

6 صبح چهارده ارديبهشت، تونستم با سختي چشمام را باز نگه دارم بابايي عكسي كه با موبايلش گرفته بود  بهم نشون داد و گفت اينم دختري نازي كه انتظارش را داشتي سالم و قشنگ، چشمام پر اشك شد و گفتم ترا خدا بگو فقط بگو سالم است..، بابايي مي خنديد مي گفت خدا را هزار بار شكر. مي دوني ماماني دوران بارداري سختي را پشت سر گذاشته بود بنابراين نگراني زيادي داشت. خيلي دلم مي خواست ببينمت واي خدا مي دونه وقتي ساعت 8 ترا براي شيردادن آوردن و وقتي در آغوش گرفتمت انگار در يك محيطي قرار گرفتيم كه هيچكس غير من و تو نبود دور تا دورمان گل هاي قشنگ بود سرسبزي و يك نسيم خنك به صورتمان مي خورد سكوت بود و سكوت و تو چه آرام در آغوشم به خواب رفته بودي. نمي دانم آن لحظات چقدر طول كشيد وقتي به خودم آمدم كه خانم پرستار گفت بهتون كمك مي كنم به دخترتون شير بديد.... ""خدا جون چقدر دوستت دارم پسرم را بهم دادي صحيح و سلامت و باهوش و قشنگ و حالا دختري شيرين عسل دوست داشتني نفس مامان و بابا، خداي مهربون خدا جونم هزاران هزار بار شكر"". پارميداي من،  اينها و خيلي جملات و حرفاي ديگه هميشه در ذهنم مي گذرد از وقتي دادا به دنيا آمده و حالا هم كه خدا توي گلم را داده هميشه شاكر خداوند بودم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)