قصه پارميدا و مامان
قصه ما هم مثل تمام قصه ها اينجوري شروع شد يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچكس نبود ماماني بود بابايي بود با يك پسر خوشگل و ناز و مهربون شيرين زبون، پسر كوچولو خيلي زود به مهد كودك بعد به دبستان و به دبيرستان رفت و ... روزها و شبها پشت هم مي آمدند و مي رفتند خيلي زود گذشت تا اينكه مامان و بابايي تصميم گرفتند يك بچه ديگه داشته باشند يك پسري كاكل بسري يا يك دختري شيرين عسلي و اين شد كه سال 88 ماماني به بابايي گفت كه بزودي ني ني كوچولوشون به دنيا مي ياد
9 ماه باید میگذشت مامان این شکلی شده بود
و بلاخره در يك شب قشنگ بهاري در بيمارستان بهمن در روز 14 ارديبهشت ماه پارميداي آسماني، فرشته نازنين، هديه قشنگ خداوند، به دنيا آمد.![]()
و پسر مهربون قصه مون دیگه تنها نبود يك دختر كوچولو ی ناز
خواهرش شده بود.
.gif)
اولين عكس پارميدا ساعت 6صبح چهارساعت بعد از تولد( 14 ارديبهشت 89)

.gif)
دو و نيم ماهگي پارميدا



قصه پارميدا و مامان
