پارميداي من
پارميدا جونم عزيز نازنيم الان چندتا از عكس هايت را در وب گذاشتم. زياد نمي تونم بنويسم فقط براي اينكه چند تا از كارهايت يادم نره چند خطي مي نويسم.
![]()
اول اينكه جديدا هر كلمه اي را اينطوري مي گي و كلي مي خندي و مي خندانيمان، مثلا بهت مي گيم "كتاب" زود مي گي " كتاب متاب" و " كيف ميف" لباس مباس" پارميدا مارميدا" و... هر كدام هم كه نمي تواني جفت و جورش كني مي گي نمي شه مثلا كلمه "مامان" زود ميگي "مامان مامان" نه اينجوري نمي شههههههههههه
![]()
دوم اينكه زن دايي سيما حدود يك ماهي است كه تصادف كرده و در بيمارستان بستري است شما دختر گل مهربونم چندين بار بدون آنكه كسي ازت بخواد دستهاي كوچكت را بالا بردي و گفتي " خدايا زن دايي سيما زود خوب بشه" ديروز هم كه رفته بوديم ملاقاتش خدا را شكر حالش بهتر بود اونجا ازت خواستيم جلوي زن دايي هم برايش دعا كني كه زير بار نرفتي و فقط مي گفتي "ديگه خوب شده"

سوم هم اينكه چند روز پيش سرما خورده بودي و شب اول خيلي بد خوابيدي و چندين بار از خواب بلند شدي حسابي استخون درد داشتي و گلو درد، براي زماني كوتاه خوابم برد وقتي از خواب پريدم ديدم همينطور در رختخوابت بيدار نشستي بلافاصله به ماماني گفتي "مامان تو بخواب " بميرم با آن حالت باز هم هواي منو داشتي و دلت نيامده بود كه منو بيدار نگه داري، منم قربون صدقه ات رفتم و گفتم كه هر دو با هم بيدار مي مانيم. تا حالت بهتر شود و كمر و پاهايت را ماساژ دادم تا اينكه خوابت برد. فدات بشم مهربونمممممممممم
به قول خودت عاشقتم ديوونتم


پارميداي من
