پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

بهشت كوچك من

پارمیدا و چند خاطره

1391/6/5 19:39
نویسنده : مامان پارميدا
284 بازدید
اشتراک گذاری

پارمیدای من، خوبم، نازنینم، شیرینم، مهربونم، باهوشم، عسلم، جیگرم، فرشته قشنگم،.. الان که بلاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم برات بنویسم توی قشنگم در خواب هستی، با کلی دردسر خوابیدی تا چند روز قبل عادت داشتی می می بخوری و بخوابی و چون چند روز است مامانی تصمیم گرفته که شیر دادن را قطع کند خیلی سخت خوابت می برد ، چند قصه، چندین بار لالایی، چندین بار اجرای دستوراتت (آب بیار، بستنی بیار، جیش دارم، کارتون بزار و...) خلاصه اینکه از ساعت چهار و نیم تا شش یعنی یک ساعت و نیم طول کشید که بخوابی. اما اشکال نداره هر دو باید صبور باشیم تا این مرحله هم بگذرد. روز اول التماس می کردی که مامانی " یک ذره " یا می گفتی " یک کوچولو " بعد می گفتی مامانی بریم دوتا می می دیگه بخریم. خدا را شکر خیلی خیلی خوب برخورد کردی می ترسیدم بی تابی کنی و من هم طاقت نیارم ازت ممنونم که مثل همیشه ماه بودی فدات عزیزم.

چند تا شعر و کلی کلمات جدید یاد گرفتی بخوانی، شعرها( زنبور طلایی، عروسک قشنگ، ) و کلماتی مثل دندون، صندلی، سوپ، مهناز، قطار و....

دو هفته پیش  به نمایشگاه قرآن رفتیم . در جایگاه کودکان، نقاشی کشیدی، خمیر بازی کردی و با مجری برنامه ها حسابی دوست شدی و یک صلوات قشنگ با بیان کودکانه ات از میکروفن فرستادی که باعث شد یک جایزه هم بگیری. البته طوری جو گیر شده بودی که از بغل مجری بنده خدا پایین نمی آمدی خانم مجری هم که حسابی از بوسه های تو ذوق کرده بود مخالفتی نمی کرد ولی از قیافه اش معلوم بود  از کت و کول افتاده. در نمایشگاه خیلی بهت خوش گذشت مخصوصا که ارسلان و نیما و سینا هم بودند.

این روزها حسابی زبان می ریزی با حرفهایی که می زنی همه را به تعجب وا می داری، جمله های بامزه هم که دیگه نگو و نپرس، مثلا وقتی من از دستت عصبانی شدم و گفتم پارمیدا انگار قاط زدی ها؟ سریع جواب دادی قاط بودمخنده در مورد کلمات "دیروز " و "امروز" هم هی اشتباه می گی مثلا" دیروز صوبانه(صبحانه) نمی خورم.

راستی خاطره دندان پزشکی را هم بگم که خیلی جالب بود. به اتفاق خاله سهیلا رفته بودیم دندانپزشکی که خاله یکی از دندان هایش را درمان کند. قبل از اینکه نوبت خاله شود از اتاق دکتر صدای گریه یک بچه می آمد گفتم ای وای الانه که تو از دندانپزشکی بترسی گریه را شروع کنی. وقتی نوبتمان شد بعد از اینکه دندان خاله درست شد به آقای دکتر گفتی که می خوای روی یونیت بشینی و دندان هایت را دکتر ببینه. وقتی روی صندلی نشستی چند کلمه دکتر ازت پرسید مثلا اسمت چیست؟ چند ساله هستی؟ و...  خیلی خوب جواب دادی و بعد دهانت را باز کردی و دکتر دندانهای خوشگل و مرواریدیت را معاینه کرد و گفت همه دندانها سالم و کوچکترین مشکلی نیست و ترا بوسید و از صندلی پایین آورد. اما تو اسرار داشتی دوباره دکتر دندانهایت را ببیند. خلاصه آقای دکتر و خانم دستیار کلی قربون صدقه ات رفتن و یک آینه مخصوص دندانپزشکی صورتی رنگ بهت هدیه دادن . از این کارت تعجب کردم چون شما قبل از این از لباس سفید دکترا خیلی می ترسیدی حالا چی شده بود من که نمی دانمسوال

از زمانی که عمو پورنگ شروع شده مشتری دائمی اش هستی با ذوق و شوق نگاه می کنی و دائم می گی که می خوای بری پیش عمو پورنگ.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

بابای ملیسا
6 شهریور 91 1:23
با سلام . وبلاگتون مثل همیشه زیبا و قشنگه . وبلاگ ملیسا خانم هم با بیش از ده عکس به روز شد . خیلی خوشحالمون می کنید اگر تشریف فرمایی کنید و با نظرات قشنگتون کلبه محقر و کوچیک ملیسا جوون رو منور و نورانی کنید . منتظر شما و نظرهای قشنگتون هستیم.
samira
19 شهریور 91 11:24
مامان پارمیدای عزیز،این کار(وبلاگ نویسی برای پارمیدا) قشنگترین و از خاطره انگیز ترین کارهاست و پارمیدا وقتی بزرگ شد کلی ممنونتون میشه.....مثل من که الان که25 سالمه با دیدنه لباسای بچگیم کلی ذوق میکنم...کاری که در حدامکانات همون زمان بوده..