پارميداپارميدا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بهشت كوچك من

دست نوشته ی بابا برای پارمیدا

  فرشته مهربونم، متن زیر از دست نوشته های بابایی است که در قسمت نظرات خصوصی وب برای شما دختر گلم گذاشته. "بسیار زیباست روح لطیف مادرانه و ابراز احساسات واقعی یک مادر نسبت به فرزند خود شاید این از برکات بزرگی است که خداوند بزرگ برای ما انسانها قرار داده و من خوشحالم که این زیبایی ها را نزد عزیزانم شاهد هستم و تا ابد خداوند را شکر گزار خواهم بود. بابایی"     ...
2 بهمن 1392

پارمیدا و جشن میلاد پیامبر

سلام عزیزم صبح به خیر دیروز با هم رفتیم در مراسم جشن میلاد پیامبر اکرم شرکت کردیم بهت خیلی خوش گذشت کلی دست زدی، صلوات فرستادی جیغ و هورا کشیدی البته.  در این مراسم به تعدادی از افرادی که در مسابقه شرکت کردند و به بعضی ها هم به قید قرعه جایزه دادن نمی دونم چی شد که زدی زیر گریه که چرا به ما جایزه ندادن . دیروز وقتی از جشن آمدیم. پرسیدی مامان  پیغمبر چند ساله شد؟ گفتم چی ! گفتی مگه تولدش نبود؟  اینم عکسی در حال تماشای برنامه های جشن (سی دی ماه نود و دو)   ...
1 بهمن 1392

بدون عنوان

پارمیدا جونم خوشگل مامان این جمله که می نویسم داغ داغ است یعنی همین الان گفتی و دوست داشتم در وب ثبت بشه. الان با هم در محل کار مامان هستیم و ساعت ناهار است باهم یک پرتغال خوردیم ازت پرسیدم چطور است گفتی: عالی ولی خوب نیست خندیدم و پرسیدم یعنی چی عالی ولی خوب نیست؟ گفتی یعنی طعمش خوبه، عالیه ولی آبدار نیست. قربونت برم با این تفسیرهایی که می کنی. در ضمن امروز جشن است و لحظه شماری می کنی که ببرمت برای مراسم. اینم یک عکس مربوط به امروز 30-10-92 در محل کار مامان ...
1 بهمن 1392

عکس های خاطره انگیز پارمیدا

            پارمیدای قشنگم وقتی با تو هستم   وقتی می خندی می خندم وقتی تو فکری (و به قول خودت الان تو فکرم )من هم به فکر فرو می روم و باز هم مثل همیشه وقتی تو شیطنت و ژستی دلم برات پر می زنه ...
25 دی 1392

از روزهایی که گذشت

  - شهریور ماه بود که مامانی مریض و حدود یک ماهی بستری شد این یکی از خاطرات تلخ روزهای گذشته مان است جدایی من از شما عزیزانم خدا را شکر به خیر گذشت. بعضی وقتا بیمارستان را به یادم می آوری و اینکه چرا بیمار شدم؟ چرا ترا تنها گذاشتم؟ روزهای سختی بود خیلی سخت. دوری از تو و داداشی و بابایی برایم دیوانه کننده بود. هر وقت می آمدی ملاقات می گفتی مامان برایت دعا می کنم زود خوب بشی!!! نگاه های معصومانه ات را که پر از بغض بود هرگز فراموش نمی کنم. - ماه تولد بابا، مامان، خاله، مامان بزرگ، داداشی، دایی، پسرخاله هات و ... چند نفر دیگه از دوستان و فامیل را به خوبی می دانی خیلی بامزه تولد بابایی را می گویی پرودین به جای فروردین - چند روز پیش پار...
18 دی 1392

عكس ها و خاطرات پارميدا

  اين عكس ها در بهار سال 92 با موبايل گرفته شده، پارميداي عزيزم مهربون مامان، شيرين زبونم اجازه بده با گذاشتن چند عكس، ثبت بعضي از خاطرات را از دست ندم تا انشااله سر فرصت  از خاطرات و كارها و شيرين زبوني هات مي نويسم .   عكس از مهد مادر و كودك خيلي اين مكان را دوست داري حسابي بازي ميكني در حال صحبت كردن و شيرين زبوني براي مامان در پارك كرج دوچرخه سواري زماني كه بابا به كارواش رفته بود و من و توي گلم در پارك منتظرش بوديم   اين دو تا عكس را زماني ازت گرفتم كه در پیاده رو خيابان  بپر بپر می کردي   اينم دو عكس از شهربازي ارم است خيلي خيلي بهت خوش گذشت تقريبا تمام وس...
18 دی 1392