از روزهایی که گذشت
- شهریور ماه بود که مامانی مریض و حدود یک ماهی بستری شد این یکی از خاطرات تلخ روزهای گذشته مان است جدایی من از شما عزیزانم خدا را شکر به خیر گذشت. بعضی وقتا بیمارستان را به یادم می آوری و اینکه چرا بیمار شدم؟ چرا ترا تنها گذاشتم؟ روزهای سختی بود خیلی سخت. دوری از تو و داداشی و بابایی برایم دیوانه کننده بود. هر وقت می آمدی ملاقات می گفتی مامان برایت دعا می کنم زود خوب بشی!!! نگاه های معصومانه ات را که پر از بغض بود هرگز فراموش نمی کنم.
- ماه تولد بابا، مامان، خاله، مامان بزرگ، داداشی، دایی، پسرخاله هات و ... چند نفر دیگه از دوستان و فامیل را به خوبی می دانی خیلی بامزه تولد بابایی را می گویی پرودین به جای فروردین
- چند روز پیش پارمیدای عزیزم همینکه از خواب بیدار شدی و چشمانت هنوز نیمه باز بود گفتی مامانم مامان گلم، قول بده هیچوقت منو تنها نزاری. بغلت کردم نمی دانستم چه باید بگویم. بغض کردم و فقط گفتم صبحانه تخم مرغ درست کنم یا نه؟
می دونی عزیزم حق کاملا با توست فقط پنج شنبه و جمعه یا روزهای تعطیل است که وقتی بیدار می شوی ما را کنارت می بینی. کاش می تونستم تمام وقتم را در اختیارت بگذارم و ساعتهای زیادی را به خوبی و خوشی با هم بگذرانیم.
بعضی وقتا که از این نوع جمله ها می گویی و حتی التماس می کنی که سرکار نرم دلم خیلی خیلی می گیره. اما عزیزم فعلا چاره ای نیست می بایست تحمل کنیم. ولی همینجا هم قول می دم ساعتهایی که با هم هستیم کاری کنم که حسابی بهمان خوش بگذرد.
- یکی از روزهای گذشته هم خیلی بامزه گفتی به جون مامان راست می گم. خیلی خندیدم
- از وقتی که دوباره بعد از رفع کسالت سرکار می روم چندین مرتبه شما را هم با خودم آوردم اداره این باعث شده حسابی خوشحال باشی و با محیط بیرون و محل کار مامان آشنا بشی. برای همکارا شعر می خونی، اعداد را به فارسی و انگلیسی می شماری، در بعضی کارها به من کمک می کنی و موقع ناهار با هم می رویم رستوران و یک پیتزا خوشمزه می خوریم. خلاصه اینکه بهت خوش می گذره و به من هم همینطور چونکه زمانی بیشتر با تو هستم.
- از وقتی هوا سرد شده و یکی دو باری که کمی برف باریده خیلی دوست داری بیرون بری و برف بازی کنی و آدم برفی درست کنی بلاخره هفته پیش رفتیم و با همان برف کمی که بود یک آدم برفی کوچولو درست کردیم بحدی ذوق زده بودی و خوشحالی می کردی که خنده ام گرفته بود.



از روزهایی که گذشت
