خاطره روز
پارميداي مامان، امروز صبح زود بلند شدي و اجازه ندادي كه به سرويس اداره برسم دلت مي خواست" مي مي " بخوري و دست بردار نبودي منم كه از خدام بود بيشتر پيشت باشم. واي پارميدا ديروز يك اتفاق بدي افتاد يك سوسك بدجنس رفته بود رو پات جيغ مي زدي و گريه مي كردي
خيلي ترسيده بودي
سوسكه بدجنس داشت فرار مي كرد كه با چند ضربه دمپايي به خدمتش رسيدم چقدر دلم برات سوخت. اگه تو پيشم نبودي گريه مي كردم
. اه ه ه از سوسك متنفرم.
بغلت كردم
آروم شدي دوتايي رفتيم حياط آب بازي، شلنگ آب را گرفته بودي همه جا را آب پاشي مي كردي سرتا پا خيس شده بودي از خنده ريسه مي رفتي با هم حسابي كيف كرديم. بدش تو خونه با توپ جديدت بازي كرديم با دادا هم قل بازي
و خنده و شيطنت... تا دادا مي خواست تلويزيون نگاه كنه مي رفتي جلوي تلويزيون . دادا هم مي گفت " پارميدا چلا (چرا) اينجولي(اینجوری) مي كني كوچولو بيا كنال (کنار) آفرين دخمل (دختر) خوب بيا پيش دادا " تو هم محل نمی گذاشتی انگار نه انگار بعد دادا صداش در مي آمد
" ماماننننننننن كجايي بيا پارميدا را ببر اونور " و تو هم سریع با گریه
ميگفتي نه نه نههههه


خاطره روز
